خدایا اشکم همین جوری دارن میان .چقدر به خودم وعده داده بودم چقدر برنامه ریزی کرده بودم یک ماه ونیم تمام همش فکر اواسط تیر می کردم که از اینجا می ریم ولی..........
بعد از کلی دنبال خونه گشتن این خونه به دلمون نشست و قرار شد بریم اینجا بیچاره کیان کلی زحمت خونه رو کشید اما صابخونه زد زیر حرفش و سر قیمت توافق نکردیم . حالا مشکل اینجاست که من ومامان همه وسایل انباری اشپزخونه رو جمع کردیم وباید دو روز دیگه اسبابامون می بریم در کمال نا باوری کار به اینجا کشید البته کیانامروز بهم زنگ زد گفت اگه تو می خوایم می ریم ولی من خیلی دل چرکین شدم واگه تو خونه مشکلی پیش بیاد باید خودمون هزینه کنیم وخونمون هم هنوز اجاره نرفته
حرفهای کیان درست شاید خیریتی توش هست ولی برای من که به خودم قول داده بودم خیلی سخته دوباره باید تو این خونه سر کنم منتظر باشم ولحظه لحظه رو بشمارم تا بعد از ظهر بشه وکیان بیاد.همش به خودم می گفتم اونجا برای من ادرین بهتره ولی حالا با شکست مواجه شدم.
خدایا می دونم به خدا میدونم توی هر کاری یک خیر مصلحتی هست ولی تو که من بی طاقت رو می شناسی پس کمکم کن و اون خیریت کارت بر من اشکار کن تا خیالم راحت بشه
خدایا کمکم کن نمی دونم چرا اشکام میاد با اینکه می دونم صلاح تو چیز دیگه ای هست
می دونم چقدر اطرافیانم از این موضوع خوشحالندولی خودمونی من روی اینموضوع کم اشک نریختمممم
پس خودت کمکم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 16:21  توسط من
|
سلام
دارم از غصه می ترکم همش خودم گول می زنم سعی می کنم به روی خودم نیارم مگه میشه می خوام داد بزنم و زار زار گریه کنم بگم خدایا تو چرا منو همش با مریضی امتحان می کنی این هم از امتحان اخرت ولی از نظر تو ومنوهمه این یک نعمت ولی تو که شرایط منو می دونستی چراااااااااااااااااااابه خدا نمی دونم باید با کی حرف بزنم تو حتی یک خواهر هم به من نداری که بشینم براش زار زار گریه کنم حرف دلم بزنم واون بشینه حرفام گوش بده و نصیحتم کنه .
نمی دونم با کی حرف بزنم مامانم که میگه هر فکری می کردم جز این یکی یا شوهر گرامی که می گه حتما خواست خدا بوده فقط اینا هستند که می دوند این وروجک بدون برنامه ریزی بود.من که برای نی نی دار شدن لحظه شماری می کردم حالا باید سر این یکی ازت بخوام روزها ماهها ساعتها تغییر نکنن ثابت بمونن
می دونم روزی میاد که به خدا لعنت بفرستم که چرا این روزهای قشنگ رو برای خودم خراب کردم ولی نمیشهبه خدا دارم تمام سعی ام و می کنم ولی نمی شه همش دلم برای پسرم می سوزه که باید چوب اشتباه منو بخوره چقدر براش برنامه داشتمم چقدر دوست داشتم حسابی بهش برسممم ولیییی
خدایا می ترسم از عذابت ولی خودت بگو چه کار کنم
خودت بهم ارامش بده
خودت بهم صبر واستقامت بده
خودت بهم توانایی بده
خودت بهم شکیبای بده
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 19:19  توسط من
|